شمس الدين حافظ

542

سفينه حافظ ( فارسى )

سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت * در آرزوى سر و چشم مجلس آرايى اميد هست كه منشور عشقبازى من * از آن كمانچه ابرو رسد به طغرايى مرا كه از رخ او ماه در شبستانست * كجا بود بفروغ ستاره پروايى مكدرست دل ، آتش بخرقه خواهم زد * بيا ببين ، كه كرا « 1 » مىكند تماشايى بروز واقعه تابوت ما ز سرو كنيد * كه مرده‌ايم ز داغ بلندبالائى در آن مقام كه خوبان بغمزه تيغ زنند * عجب مكن ز سرى كاو فتاده در پايى فراق و وصل چه باشد رضاى دوست طلب * كه حيف باشد ازو غير او تمنايى ز شوق سر بدر آرند ماهيان از آب « 2 » * اگر سفينهء حافظ رسد به دريايى [ 492 سلامى چو بوى خوش آشنايى ] 96 شماره مسلسل 707 سلامى چو بوى خوش آشنايى * بدان مردم ديدهء روشنايى درودى چو نور دل پارسايان * بدان شمع خلوتگهء پارسايى نمىبينم از همدمان هيچ برجا * دلم خون شد از غصه ساقى كجايى ز كوى مغان رو مگردان كه انجا * فروشند مفتاح مشكل‌گشايى عروس جهان گرچه در حد حسنست * ز حد مىبرد شيوهء بىوفايى مى صوفىافكن كجا مىفروشند * كه در تابم از دست زهد ريايى رفيقان چنان عهد صحبت شكستند * كه گويى نبودست خود آشنايى دل خستهء من گرش همتى هست * نخواهد ز سنگين دلان موميايى مرا گر تو بگذارى اى نفس طامع * بسى پادشاهى كنم در گدايى بياموزمت كيمياى سعادت * ز هم صحبت بد جدايى جدايى مكن حافظ از جور گردون شكايت * چه دانى تو اى بنده كار خدايى [ 493 اى پادشه خوبان داد از غم تنهايى ] 97 شماره مسلسل 708 اى پادشه خوبان داد از غم تنهايى * دل بىتو بجان آمد وقتست كه بازآيى اى درد توام درمان در بستر بيمارى * وى ياد توام مونس در گوشهء تنهايى

--> ( 1 ) كرا كردن يعنى ارزيدن و ارزش داشتن ( 2 ) در بعضى نسخ اين مصرع چنين است . « گهر ز شوق برآرند ماهيان به نثار » .